تا دهانش در لجن فرو رفته بود “بُشر حافی” اما خدا یک مرتبه خلاصش کرد. مشغول ساز و نواز و خواب در ارزشهای دنیوی بود، کنیزش از خانه بیرون آمده بود که پوست میوه‌ها را بیرون خانه بریزد، یک قدری طول داد. وقتی برگشت گفت: “چرا معطل شدی؟ ” گفت: “آقایی دم در با من چند کلمه سخن گفت” گفت: “این خانه صاحبش بنده است یا آزاد؟ گفتم: آزاد است و کلی خودش بنده دارد. وقتی این را گفتم، گفت:” آری آزاد است که چنین می‌کند، اگر بنده بود چنین نمی‌کرد. ”
همین حرف را تا کنیز به بُشر زد، بُشر را دیوانه کرد. این جز جذبه‌ی خدا نیست. اینها بهانه است. گفت: “این آقا کجا رفت؟” گفت: “از این طرف” پابرهنه و سربرهنه دوید، رسید، دید امام موسی بن جعفر (ع) است. افتاد روی پاهای آقا گفت: “غلط کردم گفتم من آزادم. من بنده‌ام! ”

کتاب زبور اشک،ص ۷۶