حاج قاسم

با آنکه گاهی شرایط سیاه‌تر از آن بود که خبرگزاری‌ها میگفتند و نمیگفتند، اما من هیچ یاد ندارم که سیاهنمایی کرده باشد! یک غرِ سیاسی از او در آرشیو صداوسیمای ما و بی‌بی‌سی آن‌ها نیست. یک بار نشد که از کسی، حتی مقام مسئولی، علناً گلایه‌ای کند. کار میکرد و گزارشِ‌ کاری، کار نمیکرد! مردم ثمره‌ی کارهایش را دیده بودند که کاری به آن بیکاره‌های مکّارِ آنورِ آبی نداشتند. زخم‌های تنش، پلک‌های خسته‌اش، گودی زیر چشمانش، دستِ مجروحش، رحماء بین خودمانش، اشداء علی الکفارش، باعث شد بشود اسطوره‌ی ملی! کسی که دیگر بعید است تا مادر گیتی چو او فرزند بزاید…

ادامه مطلب
یلدا

برای ما فرقی ندارد. یک دقیقه، یک شب، یک شبانه روز، یا اصلا هزارسال بیشتر! اصلا به عمر نوح! به جاودانگیِ خضر! یلدا مبارکِ آنان که مِی در کف و معشوق به کام اند! نوش جانتان، از ته دل بخندید که آنکه در برتان است هم دل ببرد، ذوق بیاورد! ما دل باخته‌ایم، سر نداده‌ایم اما سامان هم نداریم. دست خودمان هم نیست! در یک گوشمان صدای انفجار مانده است، صدای ضجه‌های پدری که امشب میتوانست سایه‌اش بالای سر پسرش بماند، صدای کشیده شدنِ دستش به دستمان! صدای قطره های خونش روی خاکِ خشک بیابان! صدایِ تکرارِ آخرین وصیت‌های آنان که بی‌مانند‌اند به آنان که قرار است بعدشان بمانند، و میراثشان از قحط الرجالِ ایام، لاجرم به دستمان رسیده است…

ادامه مطلب
بی‌درد

خوابش می‌آمد، دراز کشیده بود کف سرد آهنیِ تویوتا. خونِ گرم پاشیده بود تمام سر و صورت و لباس و شلوارمان. یک نگاهم به مسیری بود که از آن می‌آمدیم، یک نگاهم به قفسه‌ی سینه‌اش که مطمئن بشوم هنوز بالا و پایین می‌رود. بچه‌تر هم که بودم اینکار را میکردم. وقتی بابا خوابیده بود و خر و پف نمیکرد، می‌دویدم بالای سرش، نگاهش میکردم که یک وقت نرفته باشد بی‌خبر. این ترس از رفتن‌های بی‌خبر و آرام، میترساندم، میکشدم! می‌دانم همه می‌رویم، همه از دست می‌دهیم عزیزی را، میدانی؟ ولی هروقت که از دست بدهی انگار زود است…

ادامه مطلب
نامحرم

نمیدانم چرا صورت ما به این رد اشک‌ها عادت نمیکند؟ هربار که قطره‌ای دل از چشم می‌بُرد و خودش را رها می‌کند و به صورت می‌نشیند هربار غریبه است! گفته‌اند یوم الحساب باید جواب پس بدهیم به ذات اقدس اِله. خدا را هزارمرتبه شکر که خود جوارح بدن دهان باز می‌کنند و گلایه می‌کنند! ما که از گفتن خسته‌ایم.. البته یحتمل باز این دل، مثل امروز، مثل امشب، مثل هرشب، باز هیچ نگوید! خدایا چه خلق کرده‌ای قربانت بگردم؟ هرچه دل نمیگوید، چشم دهن لقی می‌کند! دل، دخترک محجوبِ سربه‌زیر است که چادر به دهان می‌گیرد و ریز‌ریز می‌خندد و…

ادامه مطلب
معشوق

همین حالا که شب است، کسی دزد، وجدانش را خوابانده و بالا می‌رود از دیواری و ضربان قلبش بالا میزند لابد. در همین دل سیاه شب، کسی عاشق، روسفید صورتش را لابه‌لای گیسوان پریشان معشوقی لپ‌گل‌انداخته پنهان میکند و نگاه می‌دزدد. همین حالا که درست همه جا را سکوت گرفته دختری با صدای آرام، کلماتی آرام‌تر قربان صدقه‌ی پسری می‌رود تا ضربان قلبش را آرام کند به جبرانِ روز که همه‌اش محبت شنیده است لابد و نازش را کشیده‌اند و خریده‌اند جنابِ مَحرمشان…

ادامه مطلب
جامونده

ما را یادتان رفته به والله! امشب لابد در اعلی علیین حلقه زده‌اید دور حسین علیه‌السلام، که دست به سرتان می‌کشد و می‌گوید: ” چه خوب که دنیا را دست به سر کردید، و وقتی همه رفتند شما ماندید” و اشک از گوشه‌ی چشمانِ خونینِ حسین بن علی بن ابیطالب جاری می‌شود روی لبخندش و شما می‌خندید و شما می‌گریید‌! مادرش فاطمه ایستاده، چادرِ سوخته به رو می‌کشد و روی خاکی شما را نوازش می‌کند و می‌گوید:” چه خوب که آتش شهواتِ دنیا شما را نسوزاند! ” و …

ادامه مطلب
تب و لرز

نمیدانم این روزها یا شب‌ها، خودتان یا کسانتان، بیمار شده‌اید یا نه؟ اما اگر تب و لرز بی‌اجازه نشست به صورت و تن‌تان، به فال نیک بگیرید عزیزان! نمیدانم اگر اهلش هستید و یا نیستید، اصلا روی ورق‌ استخدامتان یا فرم این اداره و آن سازمان، جلوی مذهب و دین چه نوشته‌اید، کار ندارم! بماند برای خودتان و آن اداره و سازمان‌. اگر یک بار نام حسین، نوه‌ی رسول خدا را شنیده‌اید، لطفا دلتان را بردارید و…

ادامه مطلب
خدای شیشه‌ی مشروب

بارها شده بخواهید خاطره‌ای را پاک کنید. مثلا با کسی رابطه‌ای ساخته بودید، نامزدی بوده است مثلا یا معشوقی پنهانی، که گفته میخواهد تا آخرش بماند و عیان کند به جهان رخِ یار، و هنوز اولِ آخرش هم نرسیده دور زده و رفته است. یا دوستی با شما عقد اخوت بسته که همیشه به یاد هم باشید، سیاحت رفتید یادش باشید، زیارت رفتید دعاگویش باشید و شما حالا بعد از چندسال حتی اسمش را هم به خاطر نمی‌آورید! یا اصلا این‌ها نه، به هر دلیلی از آدم‌ها زخمی داشته‌اید؛ زخمی کاری! روزها و شب‌های سختی را گذرانده‌اید و شبی دیگر گفته‌اید بس است…

ادامه مطلب
بی عشق مردگانیم

فرمود هرچه عقل را زائل کند حرام است. و از آن است شراب و شهوت. گفتم شانه‌ی یار چه؟ از پشتِ عینکِ دسته‌ی چوبی قهوه‌ای سوخته‌اش، نگاه عاقل اندر سفیه به منِ مجنون کرد و هیچ نگفت. هیچ نگفت و البت که زیاد گفت! دانه‌های تسبیح تربت زیر دستان چروکیده‌اش به حساب میرفت و به حساب نمی‌آورد حالِ دلِ عشاق را. گفتم حاج‌شیخ! حسابِ روزهای غمدیده که حالمان به شود را از دست داده‌ایم!

ادامه مطلب
زنده‌ای؟

دوستت دارم، ای کاش میشد این را به زبان نیارم، کاش میتوانستی ببینی دوستت دارمِ من را! شاید کسی بیشتر از من دوستت داشت، اما من که نمیشود؟ میشود؟ مثل من، جای من، کسی دوستت خواهد داشت؟ آن گونه که من حواسم به تار زلف…

ادامه مطلب
سال نو مبارک

سال نو مبارک اما، به ما این شیرینی‌ها را غالب نکنید. دهان ما جز به بردن نامش تَر نمیشود. سبزه و دشت و چمن برای خودتان، ما جز به بوی موی یار، بهار نمیشنویم. برای خاکِ غربت‌زده‌ی سینه‌مان، بارانِ بوسه‌های پر از خنده بیاور خدایا. راستی هر دست محجوبی که به گردن محبوبی رفت، مثل دستی که به درگاه عرش عظیمت، قنوتِ دعا گرفته، تا کن.اجابت کن دعای هرکه معشوقه…

ادامه مطلب
ما بی‌شرف نبودیم

” شماها فقط بلدین فاتحه بخونید؟ فقط وقتی افتادیم کف این خیابونا جون دادیم بعدش یادواره شهدا برامون میگیرید؟! اون موقع عزیز میشیم؟” و بعد صدایش را پایین‌تر آورد انگاری که با خودش حرف میزند:” بسیجیِ خوب، بسیجیِ مُرده‌ست سردار؟” احمد این‌ها را فریاد میزد بر سر آن مقامِ مسئولی که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود و […]

ادامه مطلب
دامان آلوده

سال‌ها قبل، استادی داشتیم که عبایش به گناهی آلوده شده بود، ما که آن‌روزها هنوز سرمان به این و آن گرم بود و نمیدانستیم که اسیرِ هیجانات نباید شد دنبالِ داستان افتادیم که سر از ماجرا در بیاوریم! تا اینکه روزی مغموم و دلگیر از سیاه شدنِ دنیایِ شیرینی که او ساخته بود برایمان به استادی دیگر پناه بردیم، و گله و شکایت که آخر چرا؟! او حرف قشنگی زد، گفت خدا دو فرشته نشانده روی دوش هرکس که خوب و بدش را مینویسد، پس شما چرا دیگر مینویسید؟!

ادامه مطلب
مرد باید بوی باروت بده

مثل امروزی که پنجره را باز بگذاری، بوی اردی‌بهشت روح و روانت را پر بدهد، بعد گنجشک‌ها بزنند زیر آواز و نفسِ بادصبا را مشک فشان کنند نبود، کیلومترها دور از خانه؛ غریبستانی پر درد بودیم! پشت تویوتا، خروجیِ شهری که تلی از خاک شده بود، سرم را تکیه داده بودم به کِلاشِ روسی، حاجی پشت بیسیم میان فش‌فشِ نامفهومش میگفت ما پیروزیم! ما شکستشان دادیم…

ادامه مطلب
تقدیر

آدم‌ها یک جایی شک میکنند، به راهی که آمده‌اند، به اعتقادی که به دست آورده‌اند، به تمام کلمات و جملاتی که در ذهنشان ردیف کرده‌اند و به زبان قسم خورده‌اند برایش! یک جایی خسته میشوند از فریاد زدن، و بعد‌تر‌ از التماس کردن! بعد قهر میکنند باخدا و سر آخر مات و مبهوت نگاه میکنند و می‌سپارند به خودش، یعنی کاری که باید اول میکردند آخر میکنند!

ادامه مطلب